هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

هاني كوچولو

مراحل بالا رفتن هانی از پنچره

حیف که گروه عکس برداری دیر سر صحنه حضور پیدا کردن و نتونستن این لحظات را از اولش شکار کنن من اینجا تا نصفه کارو رفتم بعد هر چه تماشاگران عزیز اصرار کردن که از دوباره برم بالا ؛ من نرفتم آخه حسش رو نداشتم حیف که گروه عکس برداری دیر سر صحنه حضور پیدا کردن و نتونستن این لحظات را از اولش شکار کنن من اینجا تا نصفه کارو رفتم بعد هر چه تماشاگران عزیز اصرار کردن که از دوباره برم بالا ؛ من نرفتم آخه حسش رو نداشتم                               &...
30 فروردين 1392

هانی و نیش زنبور عسل

     همراه با مامانی رفته بودم خونه خاله جونم توی حیاط خاله یک کندوی عسل دیدم من اولین باره که زنبور عسل از نزدیک میدیدم و خیلی هیجان داشتم بدو بدو رفتم و دست توش آوردم میخواستم چندتاشونو بردارم و نازشون کنم اما زنبورای عسل از من خوششون نیومدو بهم نیش زدن اینم جای نیش این ورجک اما من دوستشون دارم آخه خیلی ناز نازی بودن یه روز تعطیل همراه با مامانی رفته بودم خونه خاله جونم و همونطور که در تصویر مشاهده می کنید این کندوی عسله من با دیدن کندوی عسل هیجان زده شده بودم بدو بدو رفتم و دست توش آوردم میخواستم چندتاشونو بردارم و نازشون کنم اما زنبورای عسل از من خوششون نیومدو بهم نیش زدن اینم جای ...
30 فروردين 1392

از دست من چه میکشن !!!

14فروردین عروسی دایی بنیامین بودیم طبق معمول مامان و بابایی و مامان بزرگم آماده باش بودن که چطور منو توی عروسی مهار کنن که بلایی سر بچه های فامیل نیارم و سنگ به لامپ های تزئینی نزنم به محض ورودم به مجلس عروسی با سنگ یکی از لامپ ها رو نشونه گرفتم و شکوندم اینقده حال میداد که نگووووووو ولی چشم غره ای که همه واسم رفتن و دعواهایی که بعد از اون دیدم اصلا جالب نبود خب این گذشت موقع حنابندون دیگه مامانی از دستم بر نمی اومد چون من مدام اونو میکشوندم که منو اون قسمتی که مردا نشسته بودن ببره برای همین منو فرستاد پیش باباجون (بابای مامانی )رفتم و باباجون منو با اشتیاق توی بغل خودش نشوند و منم جواب این اشتیاقو با یه مشتی خاک و سنگ های ریز که...
16 فروردين 1392

هانی مرد هزار چهره

باورتون میشه این دختر ناز نازی من باشم ؟؟؟؟؟؟؟ وای شخصیت منو بردن زیر سوال   اگر دوست دارید چهره ی واقعی این باربی رو مشاهده کنید بیاید ادامه مطلب   من و ماریه دختر دایی که دو سالی ازم بزرگتره این لباسهای ماریه ست که خاله جون اینا رو بهم پوشونده با این لباسای دخترونه بازم دارم شیطنت میکنم ماریه با تعجب بهم نگاه میکنه هنوز باور نکرده این منم وای که شخصیتم رفت زیر سوال خداییش مامانی یه آبجی شکل من بیاره دیگه از دنیا هیچی نمیخواد   این نحوه ی ایستادن رو از پدربزرگ خدابیامرزم به ارث بردم راه رفتنم و سربه زیر بودنم هم از بابایی مهربونم ب...
12 فروردين 1392

سال 92 با تقویم هانی کوچولو

مامان و بابایی چندتا پوستر تقویم سال 92 همراه با عکسای من سفارش داده بودن که این تقویم 25 اسفند دستمون رسید و یکیشو مامانی برد و توی دفتره محل کارش نصب کرد و این یه بهونه ای بود که مامانی هر وقت ازم دور باشه بتونه منو رو به روی خودش ببینه اگه دوست دارید روشهای مختلف روسری پوشیدنو یاد بگیرید بیاید ادامه مطلب مامان و بابایی چندتا پوستر تقویم سال 92 همراه با عکسای من سفارش داده بودن که این تقویم 25 اسفند دستمون رسید و یکیشو مامانی برد و توی دفتره محل کارش نصب کرد و این یه بهونه ای بود که مامانی هر وقت ازم دور باشه بتونه منو رو به روی خودش ببینه چون میدونم مامانی خیلی دخمل دوست داره ؛روسری میزارم که دلش آب شه ...
3 فروردين 1392

توجه توجه :هانی عاشق شده

  سی ام اسفند عروسی دایی جونم بود و یه شب قبل از عروسی مراسم حنابندون عروس داشتیم و اونجا یه اتفاقی افتاد که سابقه نداشت و همه از تعجب فکشون این شکلی افتاد بخصوص مامانم که فکر میکرد داره خواب میبینه باورش نشده که من دارم با بچه ای اونم همسن خودم بازی میکنم و نوازشش میکنم مامانی خبر نداشت که بچش به دام عشق اسیر شده   اینم منو و صفا خانم   عشق در یک نگاه که به گوشتون رسیده ولی مطمئنم به چشم ندید بیاید ادامه مطلب تا این عشق رو ببینید   سی ام اسفند عروسی دایی جونم بود و یه شب قبل از عروسی مراسم حنابندون عروس داشتیم و اونجا یه اتفاقی افتاد که سابقه نداشت و همه از تعجب فکشون ا...
3 فروردين 1392
1